دانلود رمان بازگشت طیطو به قلم سروناز روحی با لینک مستقیم
رمان بازگشت طیطو نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آسفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
نویسنده رمان: سروناز روحی
تعداد صفحات: 2970
خلاصه رمان: نگارین جوان شیر ، دختر تنها و مستقلی است که بار زندگی دو نفره با خواهرش را به دوش میکشد ، در یک پرنده فروشی کار میکند و با درآمد ناچیزش زندگی اش را می گذراند ، در این بین خاندان بزرگ و متمولی با آمدن فرزند ارشدش به وطن دچار یک چالش بزرگ می شود … مهندس آزاد زرنگار به محض اینکه بازگشت رقیبش را نزدیک می بیند ، مهره هایش را آماده ی مبارزه میکند و تمام تلاشش برای کیش و مات کردن شاه را به کار میگیرد .بستگی دارد از چه زاویه ای ، به مهره های چیده شده در صفحه ی شطرنج نگاه کرد! پیاده ، مهره ای بسیار مهم برای مبارزه است، این مهره در حالی که جابه جایی محدودی دارد و مهره ای کم ارزش شمرده میشود ، پتانسیل زیادی دارد و میدان نبرد شطرنج را تشکیل میدهد
قسمتی از متن رمان بازگشت طیطو
مژده درحالی که توی چشمهایش اشک جمع شده بود گفت : از اینکه نمیتونم در برابر توهین هات از خانواده ام دفاع کنم حالم از خودم بهم میخوره ! مشتی چیپس در دهانش فرو کرد و درحالی که صدای خرت خرتشان را به قصد در می آورد گفت : اشکالی نداره ! نگفتی چراشو . نمیدونم آزاد به خدا نمیدونم . منم مثل تو تازه فهمیدم . اصلا خبر نداشتم . یکی دو ماه اومده بمونه و بره … یه چیز طبيعيه … اقامتش تازه اکی شده ! تو که شرایط اون ور و بهتر از من میدونی …
انقدر بدم میاد بفهمم باهاش یه شر و سری داری . مژده کفری گفت : وای آزاد .. چی میگی … من کی تا حالا کاری کردم که تو بدت بیاد ؟ آزاد چشمهایش را باریک کرد ، انگشتهایش را شمرد و مژده بی حوصله گفت : حتی به تعداد انگشتهای یه دستم نمیرسه . لب برچید : یازده تاست مواردش. ابروهایش را بالا داده بود و لبهایش را به جلو هل داده بود و با آن سیاه چاله ها نگاهش میکرد . مژده دستهایش را به سرش رساند و گفت : نمیدونم آزاد . بازخواستم میکنی که برسی به چیزی که نمیدونم ؟
دو روز زمان بده شاید فهمیدم . به خدا بفهمم تو اولین نفری هستی که مطلع میشی چرای اومدن مهرداد و ! سرش را تکان داد و گفت : پس بهت وقت میدم تا فردا میدونی که از بد قولی بدم میاد سعی کن دست پر بیای . وگرنه همتون رو …. مژده میان حرفش آمد : منم خیلی بدم میاد به خانواده ام توهین میکنی . چشمهایش را باز باریک کرد و گفت : حالا مثلا چه گلی به سرت زدن که میخوای پشتشون حمایتشون کنی . مژده هوفی کشید و آزاد لب زد : راستی دنیز هم همراهش اومده ؟ ! مژده ابرو درهم کشید : بعد ده سال دنبال دنیزی ؟ !
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.