دانلود رمان دالان بهشت به قلم نازی صفوی با لینک مستقیم
دانلود رمان دالان بهشت نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه،اجتماعی
نویسنده رمان: نازی صفوی
تعداد صفحات: 504
خلاصه رمان: از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم…پایان خوش
قسمتی از متن رمان دالان بهشت
آن روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است برای برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید و من باز بیشتر خوشحال شدم . این طوری وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید ! با امیر برگشتم خانه ، فقط توی دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد . وقتی کت شلوارش که هنوز روی تخت بود افتاد خیالم راحت شد . با عجله لباس و کفش هایم را پوشیدم ، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد و مرا از جا پراند.
برگشتم ، محمد بود . من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم و با هیجان منتظر عكس العمل او شدم . ولی محمد ، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود خیره خیره ، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم بعد از چند لحظه یکدفعه برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقريبا في این چیه پوشیدی ؟ این جوری می خوای بری بیرون ؟ این لباسیه که دو هفته ازش تعریف می کنی ؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سر در نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود . بهت زده و بی حرکت مانده بودم . صدایش آن قدر بلند و لحنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار سیلی محکمی به صورتم می خورد . احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود .
دانلود رایگان رمان دالان بهشت اثر نازی صفوی
دانلود رمان دالان بهشت 7.66 مگابایت فرمت PDFپس از عضویت دسترسی شما به دانلود همه رمان ها آزاد خواهد شد
عضویت در سایت ورود به سایت