دانلود رمان الفبای سکوت به قلم زینب عامل با لینک مستقیم
دانلود رمان الفبای سکوت نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
نویسنده رمان: زینب عامل
تعداد صفحات: 4895
خلاصه رمان: افرا ملک یه دختر سرتق و پرروئه که برای کار کردن به زور وارد مزرعهی بزرگ تارخ نامدار میشه که همه بلانسبت عین سگ ازش میترسن… روز اول رئیسش رو با کارگر اشتباه میگیره و سوتی پشت سوتی… حالا تارخ میگه اخراجی... افرا میگه نمیرررررم. فکر کن این دوتا عاشق هم بشن این وسط… تارخ قصه خیلییی جذابه اما دختر مون
حسابی اعصاب رو می ریزه بهم….می دانی دردناک ترین فریاد چیست؟ من میدانم خودت بیآنکه بدانی یادم دادی. فریاد سکوت… همان که در گلویت گیر کرده و قصد جانت را میکند. همان فریادی که قبل از تولد میمیرد. من محکومم تا کوله باری پر از این فریاد های خاموش را تا ابد بر دوش بکشم. میدانی چرا؟ چون ..
قسمتی از متن رمان الفبای سکوت
خواست جلوتر برود که شانه هایش را از پشت سر گرفته و مانعش شدند .فریاد کشید . بابا I تقلا کرد ، نعره زد .دست و پایش را تکان داد اما نگذاشتند از جایش حرکت کند .دست هایش را از پشت سر اسیر کرده بودند . تمام تنش ناله می کرد و گلویش از فریاد هایی که زده بود می سوخت نگاه خیره اش را به مردی که در اطرافش دو سرباز قوی هیکل و تنومند با اخم هایی درهم پیچیده و لباس هایی خاکی رنگ ایستاده بود دوخت .روی سرش یک پارچه ی مشکی کشیده بودند ، صورتش دیده نمی شد ، اما او را می شناخت .پدرش بود .
خسته و درمانده نالید : و بابا … نذارن ببرنت … کسی صدای ناله اش را نشنید دو سر باز با زور مرد را پای چوبه ی دار کشاندند باز هم تقلا کرد .نمی گذاشت . پدرش تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود .نباید رهایش می کرد .تلاش کرد .فریاد کشید تا بلکه توانست خودش را رها کند . با تمام توانش جنگید .بند هایی دور دستانش پیچیده شده و مانع از حرکتش شده بودند را با تمام قدرتی که در وجودش احساس می کرد باز کرد ، اما دیگر دیر شده بود . چهار پایه از زیر پای مرد افتاد .
پاهایش آویزان شدند .داشت با تمام قدرت تنش را تکان می داد تا بلکه طناب از دور گلویش رها شود ، اما کم کم پذیرفت که باید تسلیم مرگ شود و دست از تقلا کردن برداشت خیره به صحنه ی مقابلش وسط راه ناباور روی زانوهایش فرود آمد . پدرش مرده بود .پدرش را کشته بودند .اعدامش کرده بودند . یکی از همان سرباز های بی نام و نشان به جسد آویزانی که در هوا تلو تلو می خورد نزدیک شد . کنار جسد ایستاد چهار پایه ای چند لحظه قبل خودش هول داده و روی زمین افتاده بود را بلند کرد . محکم روی چهار پایه رفت و پارچه ی مشکی را از روی سر جنازه برداشت .
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.