دانلود رمان پادمیرا به قلم مبینا مهراور با لینک مستقیم
رمان پادمیرا نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده رمان: مبینا مهراور
تعداد صفحات: 671
خلاصه رمان: همیشه به اینجای ماجرا که می رسید از فکر و خیال می امدم بیرون. دیگه چهره ای از اون پسر دستفروش تو ذهنم نبود و نمی تونستم ادامه ی خاطراتم رو بدون صورتش تصور کنم. راسته که میگن از دل برود هرآنکه از دیده رود. منم همینطوری شدم سالیان سال از اون قضیه گذشت و هر روز یه چیزی از اون فرد رو فراموش می کردم. دختری هستم عاشق یه پسر دست فروش شدم و بهش پول دادم تا بره برای خودش کار پیدا کنه و بیاد خواستگاریم ولی اون پسر میره و دیگه پیداش نمیشه.
قسمتی از متن رمان پادمیرا
اونقدر غرق در خیالاتم بودم که نفهمیدم کی به اونجا رسیدم. سر و روم رو درست کردم و واردش شدم. یه راست رفتم سمت پذیرش. سلام آقا، صبحتون بخیر آقای سلطانی اومدن؟ سلام، صبح شما هم بخیر، خیر خانوم، هنوز نیامدن. نمی دونین کی تشریف میارن؟ نه منتظر باشید میاین. باشه ای زیر لب گفتم، تا خواستم برم بشینم از پشت سرم صدای سلطانی رو شنیدم. سلطانی: خانوم کامکار می دونستم میاید منتظرتون بودم.
بهش نزدیک شدم. به چشمای قهوه ای اش نگاه کردم. راجب اون پیشنهادتون فکر کردم، راستش…قبول میکنم. نگاهی از سوی پیروزی بهم انداخت گفت: می دونستم قبول میکنی! من زود طرف مقابلم رو میشناسم،شما رو هم از همون اول شناختم. بعد به آسانسور اشاره کرد و ادامه داد از این طرف. بدون هیچ حرفی باهاش راه افتادم و وارد آسانسور شدم. پالتوم رو در آوردم و تو آیینه ی آسانسور خودم رو برنداز کردم.
نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت و گفت: فهمیدیم خوشگلی از آیینه دل بکن. چشم از آیینه برداشتم و سرم رو زمین انداختم، جوابش رو ندادم. اون که دید حرفی نمی زنم ادامه داد: پات چطوره؟ آروم دستی به پای راستم کشیدم و سرد گفتم؛ خوبه،مشکلی برام به وجود نیاورد. سلطانی: میدونی چقدر خسارت به ماشینم وارد کردی؟؟
دانلود رایگان رمان پادمیرا اثر مبینا مهراور
دانلود رمان پادمیرا 3.63 مگابایت فرمت PDFپس از عضویت دسترسی شما به دانلود همه رمان ها آزاد خواهد شد
عضویت در سایت ورود به سایت