دانلود رمان رثا به قلم دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا با لینک مستقیم
رمان رثا نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، هیجانی
نویسنده رمان: دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا
تعداد صفحات: 2081
خلاصه رمان: امیرعباس سلطانی، تولیدکننده ی جوانیست که کارگاه شمع سازی کوچکی را اداره می کند، پسری که از گذشته، نقطه های تاریک و دردناکی را با خود حمل می کند و قسمت هایی از وجودش، درگیر سیاهی غمی بزرگ است. در مقابل او، پروانه حقی، استاد دانشگاه، دختری محکم، جسور و معتقد وجود دارد که بین او و امیرعباس، رازی بزرگ پنهان است. رازی که به گذشته، به یک زخم… و در نهایت به یک دلدادگی منجر شده. رازی که حالا بعد از هشت……
قسمتی از متن رمان رثا
نگاهش آسوده شد و به سراغ مرغ ها رفت. حیاط آن قدر شلوغ بود که خوب نمیشد متوجه شد هرکس چه کاری انجام میدهد بوی غذا معده هایمان را مالش میداد و محدثه هر دو دقیقه یک بار تکرار میکرد ” چقدر گشنمه ظرفهای یک بار مصرف داشتند یکی یکی پر میشدند و دیگر باید پسرها برای پخش کردنش، دست می جنباندند. انگشتان دستم که کمی روغنی شده بود را با دستمالی پاک کرده و برای مخلوط کردن مقدار دیگری برنج با زعفران از جایم بلند شدم…
صدای زنگ حیاط، به خاطر سبک سنتی اش آن قدری بلند بود که با همه ی شلوغی اش، راحت شنیده میشد کنار دیگ برنج ایستادم، عمه مطهره با لبخند یک کفگیر بزرگ از آن را در قابلمه ریخت و من حین هم زدنش با قاشق کوچک به جهت پخش زعفران ها، چشم چرخاندم تا ببینم چه کسی وارد شده. دیدنش باعث شد سری به افسوس تکان بدهم و به نگاه اخم آلود عمو ابراهیم که سر زیر گوشش برده بود و قطعا داشت بابت دیر رسیدنش مواخذهاش میکرد چشم بدوزم.
پروانه جان آماده نشد؟ صدای آمنه جان حواسم را جمعش کرد. حالا او هم داشت با نگرانی به جدال خاموش پدر و پسر نگاه میکرد. وقتی از کنارش رد میشدم شنیدم که زمزمه کرد” شر نشه امشب صلوات” ظرف برنج زعفرانی را جلوی دستم گذاشتم و محدثه حين دادن یکی از ظروف غذا سر زیر گوشم آورد حتى امشب که خودشون نذری داشتن دیر اومد غیبت نکن!
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.