آقاجون لبخندی زد و از جا بلند شد، قرآن جلد سفیدش رو روی طاقچه کنار آینه گذاشت و کنار مامان نشست. مامان رو به آشپزخانه گفت:
« مهشید جان مادر قربون دستت از یخچال اون پارچ شربت بهار نارنج رو میاری؟»
صدای چشم مهشید روشنیدم. هنوز گوشه ای سرپا مونده به خانواده دور سفره ام نگاه می کردم و هیچکس حواسش به من نبود. بابا آهسته پرسید:
« زینب کجاست؟»
« امروز برای افطار خونه مادر شوهرش دعوت بود. دیگه باید زودتر کاراشونو جمع و جور کنن و برای عید فطر واسه عروسی آماده بشن.»
آهی کشید و صداش سوز دار شد.
« اون یکی که بختش سیاه بود حداقل دلم خوشه زینب بی عقلی نمی کنه!»
« حاج خانم، این چه حرفیه! فاطمه می شنوه دلش می شکنه.»
انگار باز هم کسی حواسش به من ایستاده گوشه اتاق نبود…
مادر با لحن گله مندی گفت:
« از بس تو لوسش می کنی این سرخود هرکاری بخواد می کنه. اگه همون اول می زدی تو دهنش الان…»
« فاطمه؟ چرا اونجا وایسادی؟»
با صدای مهشید که تازه با پارچ شربت بهار نارنج از اشپزخانه بیرون آمده بود همه نگاه ها به سمت من چرخید. لب هام خشک و ترک برداشته شده بودن و حتی نای جواب دادن هم نداشتم، بی حرف مسیر اتاق رودر پیش گرفتم و در برابر صدای بابا که اسمم رو صدا می زد فقط پا تند کردم تا زودتر از دید خارج بشم.
در رو پشت سرم بستم و اجازه دادم بغض بیشتر پاشو روی گلوم فشار بده شاید این غده سمی و مهلک درون گلوم کمی از بار غمی که درونم بود کم میکرد. چشمهامو بستم و همونجا پشت در نشستم، صدای ربنا که توی خونه پیچید ذهنم پر زد به روزهایی که انگار همین دیروز بود.
****
#پارت3
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.