به سمت مهشید رفت و دستی بین موهای مشکی دست نخورده اش کشید و گفت:
« پسر بابا چطوره؟»
مهشید هنوزم مثل همون سال اول ازدواجشون با شرم سر به زیر انداخت و گفت:
« بی تابی باباشو می کرد. هرکاری کردم بخوابه نشد.»
طاها رو بغل حسین داد و برای کمک به مامان به آشپزخونه رفت.
« دخترم؟ فاطمه جان؟ چرا دم در خشکت زده؟»
به خودم اومدم. گوشی رو سر جاش گذاشتم و با لبخند بی روح و خسته ای گفتم:
« هیچی. شما چیزی لازم ندارین؟»
« نه بابا.»
نگاهم روی سفره خیره موند.
« فاطمه؟»
نگاهم روی صورت نگران بابا چرخید.
« خوبی؟»
بغض نشسته در گلومو پس زدم و سعی کردم لبخند مصنوعیم روحفظ کنم.
« خوبم آقاجون. خوبم.»
حسین همونطور که طاها رو در آغوش داشت پای سفره نشست و گفت:”
« زود باشین چند دقیقه دیگه اذان می زنه. »
مامان با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد، روفرشی هاشو گوشه ای از پا در آورد و همونطور که پای سفره می نشست گفت:
« حاج رسول بیا سر سفره که بدون شما مزه نداره.»
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.