ورود به کانال تلگرام عضویت
تمامی فعالیت های رمان استور جهت نشر آثار فرهنگی مجاز، زیر نظر ساماندهی اداره ارشاد اسلامی کشور و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد

پارت دوم رمان به گذشته برگردیم

روی نیمکت خودش رو به سمت اسما کشید و با شیطنت ابروهاش رو بالا برد.
– حالا بگو ببینم طرف کی هست؟
جواب اسما فقط لبخندش بود که دندون‌های سفیدش رو نمایان می‌کرد. سونیا نیشگونی از بازوش گرفت.
– نمیگی؟!
این بار اسما چشم‌هاش رو گرد کرد.
– هیچی بابا! این متن رو وقتی دیدم یاد اون پسره افتادم، گفتم برای تو هم بخونمش.
چشم‌های سونیا ریز شد.
– کدوم پسره؟!
اسما ابرویی بالا انداخت.
– همون که صبح‌ها می‌دیدیمش… منتظر اتوبوس بودیم… تو ایستگاه!
– آهان! همون که با باسن مبارکش اولین بار جلومون زمین خورد؟!
و خنده و قهقهه مجال نداد تا ماجرا رو بیش‌تر یادآوری کنه، اما هر دو خوب اون پسر رو یادشون میومد. پسری که نه سال و نیم پیش، زمانی که اول دبیرستان بودن برای اولین بار دیده بودنش و بعد از اون تا آخرین روز دبیرستان صبح‌ها همدیگه رو می‌دیدن.
اولین دیدار چند روز مونده به عید اتفاق افتاده بود، زمانی که به لطف معلم سختگیر و به قول سونیا سیبیلو، از مدرسه با خونه‌شون تماس گرفته بودن تا برن و بعد از گذروندن یک آزمون در ظاهر ساده دوباره به خونه برگردن. سونیا و اسما هم به اجبار و با صدتا فحش و بدوبیراه به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاده بودن، اما سونیا اونقدر عصبی بود که ناخواسته با پسری برخورد کرده بود و اون با باسن روی برف‌های یخ‌زده افتاده بود.

romanstore
سونیا با عجله معذرت‌خواهی کرده بود و وقتی چشم‌های گردشده‌ی پسره و سکوتش رو دیده بود، با زبون‌درازی به راهش ادامه داده بود.
این اولین دیدارشون باهمدیگه بود، اما آخریش نه!
آخرین دیدار، دقیقاً آخرین امتحان پیش‌دانشگاهی بود و با گذشت شیش سال، هروقت زمین یخ میزد این دو دوست یاد اون پسر میفتادن!
خنده‌های سونیا و اسما کمکم کمرنگ شد.
اسما مثل همیشه بعد از یادآوری اون اتفاق، آهی کشید و گفت: ولی به نظر من که دوسِت داشت!
سونیا باز هم قیافه‌ش رو مچاله کرد و از جا بلند شد.
– پاشو پاشو. سرما از پایین تنه‌ت به مغزت نفوذ کرده، قاطی کردی.
اسما پشت چشمی نازک کرد و دست سونیا رو گرفت، اما تا اومد حرفی بزنه مأمورها تو پارک ریختن و قبل از اینکه بفهمن چی شده هم اون دوتا و هم چند نفری رو که رو نیمکت‌های اطراف نشسته بودن، دستگیر کردن.
اسما کمک می‌خواست و سونیا می‌خندید، فکر می‌کرد بازی یا شوخیه، اما زمانی که سوار ماشین پلیس کردنشون، خنده‌ی سونیا بند اومد و زیرلب گفت: الفاتحه مع الصلوات!
اسما تو طول راه مدام می‌پرسید چی شده و بعد نگاهی به سر و وضع خودش و سونیا می‌نداخت، نچی می‌کرد و کمک می‌خواست! نه حتّیٰ پسری همراهشون بود که بگن گناه کردن و نه بی‌حجاب بودن که گرفته بودنشون؛ سونیا شنل قرمزش رو به تن داشت و خودش پالتوی مشکی.
در مقابل، سونیا ناخنش‌هاش رو می‌جوید و به این فکر می‌کرد که وقتی شماره‌ی خانواده‌ش رو خواستن، چه جوابی بده؟! اگه شماره‌ی خونهی عموش رو می‌داد که… سرش رو محکم تکون داد، حتّیٰ یک درصد هم نمی‌خواست به این موضوع فکر کنه.
بالآخره به اداره‌ی آگاهی رسیدن و مستقیم به سمت اتاقی بردنشون.
کنار هم ایستاده بودن، به غیر از اسما و سونیا، سه دختر و دو پسر دیگه هم دستگیر شده بودن.
زمانیکه پلیس گفت به جرم حمل مواد مخدر دستگیرشون کردن، سونیا و اسما با چشم‌های گردشده به همدیگه نگاه کردن و یکی از پسرها و دو تا از دخترها رنگشون پرید. بقیه هم که از شدت جا خوردن نتونستن عکس‌العمل خاصی از خودشون نشون بدن.
یکی‌یکی داخل اتاق دیگه‌ای می‌فرستادنشون تا ضمن پرسیدن چند سؤال، شماره تماس خانواده‌شون رو هم بگیرن.
زمانی که سونیا وارد اتاق شد، مردی که سروان آرامش خطابش می‌کردن و مشغول یادداشت کردن چیزی بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با لحن خشکی پرسید: اسم؟!
و زمانی که جوابی از جانب سونیا نشنید، سرش رو بلند کرد.

romanstore
– پرسیدم…
اما با دیدن شنل قرمز سونیا و چشم‌های متعجبش سکوت کرد. طوری از پشت میز بلند شد که سونیا با ترس چند قدم عقب رفت.
آب دهنش رو قورت داد و با دقت نگاهش کرد؛ از سر تا پاش رو و برعکس… نه یک‌بار، نه دوبار، بلکه شاید بیش‌تر از ده بار! به بار یازدهم که رسید، سونیا با غیظ گفت: اخوی گفتن یه نظر حلاله؛ نه دیگه اینطوری که با چشم‌هات آدم رو…
و با لحن بامزه‌ای زیرلب استغفار گفت.
لبخندی پررنگ‌تر از لبخند صبح روی لب‌های مازیار، سروان آرامش، نشست. شک نداشت که دختر مقابلش، شنل قرمزی خودشه!

رمان به گذشته برگردیم
نویسنده : نازیلا.ع
ژانر : #پلیسی #عاشقانه
ملیت : ایرانی
ویراستار : رمان استور
تعداد صفحه : نامشخص
متاسفانه لینک دانلود رمان به گذشته برگردیم قرار نگرفته است.
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.

برای ارسال نظر باید وارد شویدlogged in