ورود به کانال تلگرام عضویت
تمامی فعالیت های رمان استور جهت نشر آثار فرهنگی مجاز، زیر نظر ساماندهی اداره ارشاد اسلامی کشور و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد

دانلود رمان سلطان به قلم میم صحرا با لینک مستقیم

دانلود رمان سلطان نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا

موضوع رمان: اربابی، رعیتی، عاشقانه
نویسنده رمان: میم صحرا
تعداد صفحات: 777

دانلود رمان سلطان

خلاصه رمان: نفس که به همراه پدرش در عمارت بزرگ پاشا خدمت کار بود، بامرگ پدرش همه چیز تو زندگیش تغییر می کنه،پاشا ازش می خواد که زن دوم پسرش مهران بشه،واون چاره ای نداره جز قبول این شرط ولی همسر اول مهران نفس رو متقاعد می کنه که از عمارت فرارکنه…نفس شبانه به کمک زن مهران از امارت فرا می کنه و به روستای رقیب می ره اما از شانس بد یا شایدم خوبش، به دست افراد سلطان میوفته …

دراین میان راز هایی مگویی وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره…سلطان که قدرت و شهامتش چشم خیلی هارو ترسونده ونفس که همیشه به این مرد به چشم دشمن نگاه کرده وحالا بهش پناه میاره از دست گرگ های آشنایی که می خوان تن و بدنش رو بدرن، فقط به جرم اینکه بی کس و بی پناه…و افراد پاشا که سرسختانه به دنبال این بچه رعیتن که برش گردونن به عمارت…این وسط اسرار ناگفته ای وجود داره که نفس ازاون ها بی خبره…وناگاه درگیر بازی وحشتناکی میشه که رهایی ازش به این آسونی ها نیست..

قسمتی از متن رمان سلطان

من هم به سمت اتاق قدم برداشتم، میز رو آروم به در چسبوندم و هولش دادم درباز شد و از درگاه گذشتم و وارد اتاق شدم ، با ورودم به اتاق اولین چیزی که چشمم بهش افتاد سلطان بود که خیره نگاه مخمورش رو به من دوخته بود، لبخندی به روش زدم ، بی تفاوت بدون اینکه تو حالت چهره اش تغییری ایجاد بشه با لحن سردی که فاقد احساس بود گفت : برگشتی ؟ لبخند روی لبم ماسید واز سردی صداش دلم شکست، منم مثل خودش اخم هام رو تو هم کردم و هینی که نگاهم رو ازش می گرفتم بالحن عصبی گفتم : بله مگه قرار بود دیگه برنگردم .

میز رو کنارش گذاشتم و با حرص بشقاب سوپ رو روی سینی تخت گذاشتم و قاشق رو داخل بشقاب گذاشتم . اشتهام با این رفتار سردش کور شد ، لیوان و پارچ آبم گذاشتم روی میز ، با چشم هایی که دو یک لحظه مملو از نفرت شد به سمتش برگشتم . بلند شو شامت رو بخور . با خشم به سمت مبل رفتم خودم رو با حرص پرت کردم روش و پاهام رو تو شکمم جمع کردم ، پیشونیم رو به زانوم چسبوندم وبا دستم پام رو جمع کردم . نمی دونم چرا از دستش ناراحت شدم، من توقعه چی رو ازاین مرد داشتم ، اینکه بگه عزیزم ، عشق . اونم سلطان مرد خشن وخشکی که همه ازش می ترسیدن، خاک بر سرت نفس یه ذره که به روت خندید فکر کردی خبریه ، من اصلا براش پشیزی هم ارزش ندارم .

تو افکارم بودم که صدای بم مردونه اش که کمی هم گرفته بود رشته ی افکارم رو پاره کرد . اتفاقی افتاده ؟! نگاه متعجبم رو به سمتش چرخوندم، خیره به صورت جذابش جواب دادم : نه براچی این سوال رو پرسیدی ؟! لبخند کجی زدو همونطور خیره به صورتم ادامه داد : آخه وقتی ازدر اومدی تو بهم خندیدی ولی یه دفعه رفتارت تغییر کرد ، گفتم شاید چیزی شدش . با فکر اینکه متوجه ی تغییر رفتار ناگهانیم شده بود لبخند پهنی تو دلم زدم، ولی سعی کردم که روی صورتم جلوه ای نکنه این یعنی من براش مهمم، مات چشم های مخمورو جذابش بودم و غرق در افکار دخترانه ام وایی خدا ما دخترها چرا انقدراحساساتی هستیم …

رمان سلطان
نویسنده : میم صحرا
ژانر : عاشقانه، اربابی، رعیتی
ملیت : ایرانی
ویراستار : رمان استور
تعداد صفحه : 777

دانلود رایگان رمان سلطان اثر میم صحرا

دانلود رمان سلطان 4.17 مگابایت فرمت PDF
برای دانلود این رمان باید عضو سایت رمان استور باشید

پس از عضویت دسترسی شما به دانلود همه رمان ها آزاد خواهد شد

عضویت در سایت ورود به سایت

برای ارسال نظر باید وارد شویدlogged in