دانلود رمان نشون به اون نشونی به قلم مرجان مرندی با لینک مستقیم
دانلود رمان نشون به اون نشونی نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه
نویسنده رمان: مرجان مرندی
تعداد صفحات: 1419
خلاصه رمان: درست یک روز قبل از عقد، وقتی ذوق سفره ی عقد نباتی رنگ و لباس پف دارم رو میکردم تو اومدی و با نشون دادن اون تیکه کاغذ لعنتی همه چیز رو به هم ریختی … قرار بود کنار هم روی صندلی های پوشیده از تور و گل و روبان بشینیم…قرار بود برای همیشه به هم محرم بشیم اما تو اومدی و گفتی یا خودم همه چیز رو به هم بزنم یا فردا سر اون سفره عقد نباتی، من، دریا، میشم اولین عروس بدون داماد..
قسمتی از متن رمان نشون به اون نشونی
درست لحظه ای که دریا خواست پایش را تکان دهد و به سمت خانه قدم بردارد در باز شد و فرزاد بیرون آمد . دست عماد از پشت کمر دریا آویزان و صورتش اخم آلود شد . دریا اما ناگهان احساس آرامش کرد و بی اختیار لبخند زد و جواب سلام فرزاد را داد و عماد همان طور اخم آلود پرسید : مگه نگفتی با دوستات میری بیرون ؟! فرزاد به نرده های ایوان تکیه داد و گفت : حوصله ام نگرفت … چرا نمیاین تو ؟!
عماد همان طور که به سمت خانه قدم برمی داشت تلخ جواب داد : اومدم یه چیزی بردارم و برم … دریا تو بشین توی ماشین تا من بیام ! دریا آهسته به سمت ماشین قدم برداشت و فرزاد رو به : او گفت : نمیای بالا دریا ؟! دریا گفته ی عماد را تکرار کرد و فرزاد دیگر اصراری نکرد . دقایقی بعد عماد برگشت و با همان صورت درهم به فرزاد غر زد : تو مگه درس نداری ؟! کمی بعد سوار ماشین بودند ؛ عماد بی حوصله و اخم آلود رانندگی می کرد . دریا آهسته صدایش زد اما عماد جوابش را نداد .
این بار عماد دستش را عقب کشید و بدون اینکه نگاهش کند گفت : ولم کن دریا ! حوصله ندارم . و بعد از لحظه ای مکث طعنه زد : تو هم که خیالت راحت شد . دریا باز هم بغض کرد : من که اومدم باهات ! عماد پوزخند زود و با حرص دنده را عوض کرد و گفت : آره اومدی ولی هم چین که فرزادو دیدی انگار دنیا رو بهت دادن ! دریا لب گزید و چیزی نگفت . خیلی زود به خانه ی حاج اسماعیل رسیدند . عماد بدون اینکه نگاهش کند گفت : من فردا میرم تهران ! … اشکی از چشم دریا چکید و روی صورت رنگ پریده اش رد انداخت : این جوری می خوای بری ؟
ممکن است این رمان در حال ویراستاری باشد یا به دستور مراجع قضایی یا درخواست نویسنده حذف شده باشد.