دانلود رمان حضرت میر از آزیتا خیری با لینک مستقیم
رمان حضرت میر نسخه کامل پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا
موضوع رمان: عاشقانه
نویسنده رمان: آزیتا خیری
تعداد صفحات: 733
خلاصه رمان: آتابِی، آیچین را نمیخواست. دل بسته بود به سارای، اما عشق سارای سراب بود؛ سرابی که تهاش قهر بود و تلخی و یک نزاع چهلساله. جایی باید این کدورت کهنه تمام میشد، اما نشد! آنقدر کینه بافتند و آنقدر خشمگین بودند که عاقبتِ دخترک بینوا دفن شدن در گودالی میان درهی گورستان بود! اما انگار یادشان رفته بود خدایی که پس ابرهای تیرهی آسمان نشسته او را هم میبیند! تن زخمی و مجروحش عاقبت به آرامش رسید؛ آنهم میان هیاهوی روزهای تبدار تهران، وقتی آبانش به دی و بهمن پنجاه و هفت گره میخورد! حضرت میر قصهی آلما و بهرام است، قصهی ایرج و جور کردن تکههای یک جورچین عجیب که معمایش از شب تولد ابراهیم بنا نهاده شد؛ خیلی پیشتر از آنکه او و آذر و بقیه در دارالایتام مظفری دور هم جمع شوند. حضرت میر قصهی کسانیست که فارغ از عقیدهی درست یا غلطشان جزئی از جامعهی ما هستند و انکارشان آنهارا از تاریخ ایران حذف نمیکند.
قسمتی از متن رمان حضرت میر
غائله که ختم به خیر بشه عزای ساوالان که تموم بشه، عروسی رو راه میندازم این را گفت و بعد با صدای بلندتری پرسید:
فهمیدی چی گفتم؟ آلما با دهانی خشک سرش را تکان داد. صدای ایلماز، پدر باریش در حیاط پیچید. او را صدا می کرد. باریش لحظه ای کوتاه پلک زد اما بعد کف دستش را بوسید و در تاریک و روشن اتاق به سوی آلما گرفت. منتظر نماند تا گونه های گلی شده ی او را ببیند و با عجله از اتاق بیرون رفت آلما نگران و گیج و شرمگین دوباره آینه را از روی فرش برداشت. با تردید و ترس گوشه ی روسری اش را پایین کشید و در آن نور کم به زیر چانه و گردنش دست کشید، اما بعد درمانده از چروک های پوستش، آینه را با چندش به سوی مخده های دست بافت پرت کرد و پشت پنجره ایستاد.
خدیجه، مادرش با گریه و ترس چارقد سفیدی را دور بازوی باریش محکم می کرد. طایفه او را برای امان میفرستادند! آلما با نگاه دنبالش می کرد. باریش روی زین اسب کهرش نشست لحظه ی آخر ایگید عموی باریش و پدر آلما و بولود کنار اسب ایستاد و با یک دنیا دلهره گفت: مواظب خودت باش باریش سر تکان داد خدیجه قرآنی به طرفش گرفت و با گریه نالید: یا خبر خوش برگرد. باریش روی اسبی که شم میکوبید به کف حیاط، به سوی او برگشت و باز هم سر تکان داد، اما قبل از رفتن بی اراده به طرف پنجره ی اتاق چرخید و در تاریکی سایه ی آلما را دید.
بی فکر با نگاهی خیره به آلما، دوباره کف دستش را بوسید و همان وقت پدرش ایلماز محکم به کپل اسب کوبید. اسب شبهه کشید و به سوی در تاخت رفت و جبران مادر باریش با چشم هایی خیس و زبانی که زیر لب دعا میخواند کاسه ی آب را به دنبالش خالی کرد. لحظه ای بعد از باریش و اسب کهرش فقط حجمی از خاک مانده که در هوا معلق آلما با چانه ای که می لرزید دوباره کنار دیوار رها شد. دلهره ی جان برادرش را داشت و مرضی را که انگار کم کم در جانش ریشه می دواند. تصور تبعید به باباباغی دیوانه اش میکرد پزشک آنجا را چند باری دیده بود؛ وقتی میرفت خانه ی کدخدا گاهی خانون در ظرف هایی که مخصوص از ما بهتران بود برای او غذایی میکشید. خانه اش دورتر از خانه ی اهل آبادی بود با مردم اینجا نمی جوشید. با قدم هایی محکم و سنگین می رفت سوی ماشینش و همیشه ی خدا هم آن کیف دستی تیل مشکی رنگ در دستش بود.
صفاء دختر خاتون و کدخدا روزی هیجان زده گفته بود: «دکتره زن نداره!» این را از پدرش شنیده و وسط همه ی هذیان های دخترانه اش با لبخندی احمقانه کلی رویا بافته بود. حتی اسمش را هم نمی دانستند. همه او را «دکتر خوره صدا می کردند و معمولا غیر از خانواده ی کد خدا کمتر کسی هوس میکرد نزدیکش شود. حالا «دکتر خوره با سری که سنگین شده بود در کافه ی . خاچیک نشسته بود پشت میز و آخرین قطره های بطری را توی گیلاس می ریخت کافه چی با آن شکم بزرگ و سیبیل های بلند و بناگوش در رفته اش کنار میز ایستاد.
دانلود رایگان رمان حضرت میر اثر آزیتا خیری
رمان حضرت میر 0 مگابایت فرمت ZIPپس از عضویت دسترسی شما به دانلود همه رمان ها آزاد خواهد شد
عضویت در سایت ورود به سایت